وب نوشت های یک آدم شکاک

Friday, February 24, 2006

یک سئوال:


من ا زعکسی که بوی مرگ می دهد بدم می آید و فکر نمی کنم این جا بتوان از « آزادی بیان» و ازاین جور حرفهای قشنگ زد. طالبان مرگ با چشمی که من به دنیا می نگرم همه شان سروته یک کرباسند. من کاری به علت کفن پوشی شان ندارم ولی این که کسی طالب مرگ باشد برای من یکی پذیرفتنی نیست
راستی، شما چه فکر می کنید؟

Sunday, February 19, 2006

ما و این کاریکاتورهای لعنتی...

نامه ای به یک دوست
بابام جان:
قول داده بودم در باره دو نکته برایت بنویسم، یکی در باره برنامه هسته ای ایران و دیگری هم در باره کاریکاتورها. بدی روده درازی های من این است که اغلب نمی توانم به وعده وفا کنم. یعنی این قدر وراجی می کنم که حساب کار ازدستم در می رود.
متن کامل

Wednesday, February 15, 2006

چشم و دل سیر

خدای من: چقدر خوب است آدم چشم و دلش سیر باشد! اندر احوالات من و جوانی که ابوقراضه مرا تعمیر می کند....

Sunday, February 12, 2006

درباره برنامه هسته ای ایران- نامه ای به یک دوست

بابام جان:
سلا م مدتی است برایت چیزی ننوشتم. نه از این بابت که چیزی نبود و یا من آن قدر گرفتار بودم که فرصت نبوده باشد. نه. آن قدر مطلب و حادثه و رویداد هست که نمی دانم از کجا حرف بزنم. در خصوص خودم هم، مثل خیلی های دیگر، گرفتار نیستم، بلکه مشغولم و این دو تا با هم فرق می کنند.

Saturday, February 04, 2006

این عکس؟

برپدر حواس پرتی لعنت! هر چه می کنم یادم نمی آید که این عکس مرا به یاد چی و کی می اندازد؟